
من پُرخوراک نیستم. حتی یکم. :) میوه توی خونهی ما زود تموم نمیشه. بعضاً میره خراب شه و دمِ خراب شدن، خورده میشه... من بیشتر از دو یا نهایتاً سه تیکه از یه پیتزا نمیتونم بخورم... وقتیم بعد از همون نوشابه میخورم، میگم: دیگه دارم میترکم. :( :))))) من اگه یه روز عصر برم بیرون و یه بستنی سبدی بخورم، دیگه میل به شام نخواهم داشت... :))) یه پُرس غذا هم واسه دوتا ناهارم بسه... :) همه اینا رو گفتم تا نهایتاً بگم که... با اینوجود، شاید اُمید به یخدربهشت اینروزا بتونه زنده نگهم داره... :))xa0...
ادامه مطلب
آروم نیستم. ذهنم درگیره. این درگیری دو بخش عمده داره... راجع به بخش اول؛ ذهنم یاری نمیکنه. عقلم قد نمیده. احساس میکنم راه به جایی ندارم. اما به خاطرش توی دلم خجالتزدهام... تنها اینکه اصلاً ای کاش اینقدر مورد اعتمادشون نبودم. ای خدا. راجع به بخش دوم؛ با اینکه ابداً خوشم نمیاومد و نمیآد، اما باید به خودم بفهمونم که بهم ربط نداره. رسماً هیچکارهام. :) پس باید بپذیرمش و از فکرم پرتش کنم بیرون... یعنی به همینxa0راحتیه؟ معلومه که نه. اگه بود که نمیاومدم بنویسمش... هعی......
ادامه مطلب
پست آخرم... خیلی گذشته ازش. البته کمتر از یک ماه! خیلی کمتر از یک ماه... نمیدونم چرا اینقدر دور به نظر میاد. انگار از خودم دورم... و از زندگی.نمیخوام بگم چی شد و چی گذشت بهم... ولی ظاهراً تموم شد. نمیدونم چی بگم... دلم گرفته... چی میشه گفت! شاید اگر خواهرم اینقدر از من بزرگتر نبود، میتونستم باهاش حرف بزنم. این که به مامانم نمیتونم بگم هم، نمیدونم دلیل اش رو... دوستی هم ندارم که گوش بده به حرفام... نمیدونم... شاید هم مشکل از من بوده همیشه. شاید بقیه خوب ان و من بدم. اگر اینجوری باشه که، خب... جای...
ادامه مطلب
به خاطرِ مردم ... به خاطرِ مردم است که می گویم گوش هایت را کمی نزدیکِ دهان ام بیاور دنیا دارد از شعرهایِ عاشقانه تهی می شود و مردم نمی دانند چگونه می شود بی هیچ واژه ای کسی را که این همه دور است این همه دوست داشت... لیلا کردبچه + تو دوری، نیستی، هیچ از تو نمی دانم؛ اما دوستَت دارم......
ادامه مطلب