اسکرینشات میگیرم؛ از پیامهای یکتیکخورده، از اکانتهای شمارهسیونکرده، از استوریهای آدمهای حوصلهسررفته؛ ...
که با من حرف میزنند، جوری که انگار سالها دلتنگم بودند؛ انگار که هزار هزاره، هزار هزار هزاره، میل به همصحبتی با من نه در وجودشون، که در جهانشون، سرکوب، و ناگهان تمامی موانع، از سر این راه صعب، محو شده. و من بلد شدم دروغ بگم. ای وای... که یاد گرفتم تظاهر کنم. بیگناهتر از اونم که مقصر باشم. گناهکارتر از اونم که محق باشم. من شرمگینم. و فکر میکنم این شاید عذر تقصیره. حالا من دروغ میگم: منم :* ، و خدا اون لحظه توی من میمیره. و خودم میمیرم. و راه پیدا نمیشه. و آروم نمیشم.
دلگیر از علتهاییام که توالیِ بیرحمِ لعنتیِ منطقیشان، تولدِ چنین معلولِ زشتِ آلودهای را سبب شده...
... پائیز و دیگر...ما را در سایت ... پائیز و دیگر دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 148