نماز و روزه هاتون قبول... :)
راست اش، خیلی دلم میخواست درباره حسرت ها، فرصت های از دست رفته ی آدما، بنویسم. غمگین و تامل برانگیز... نوشتم امّا کامل نیست؛ ثبت موقّت ئه فعلاً... درست اش میکنم بعداً، هروقت حوصله اش بود.
الآن هم حرف خاصّی ندارم! حرف زیاد دارم ولی نمیدونم چی بگم... از کجا... هعی...
"جانان" اسم قشنگ و شیکی ئه! :) تو ذهنم یه ایده ی خوب واسه رمان میگشت :) میگردید واسه خودش... بعد از فکر و سرچ (!) توی کانال اسم، "جانان" پسندیده گردید :) برای شخصیت اوّل...
و حالا، میبینم که به به! اسم واقعیِ دختر کوچولوی توی سریال شبکه ی یک این روزها، همین "جانان" ئه! :( زورم میاد... حس میکنم باختم! (تاکید روی الف و خ(!)) اَه...
ولی هنوز هم دوست اش دارم... خودم پیداش کردم. اگر هم نخواستم این اسم رو بذارم، "آرایه" در اولویت ئه... هرچند دلم پیش "جانان" ئه... دلم اون رو میخواد. :( دیر رسیدم؟ مقل همیشه... من هیچ وقت اوّل نبودم؛ و اوّلین. این تلخیِ زندگیِ منه... بیخیال.
دیگه چی بگم...
الآن وبلاگ ها سوت و کور ان خیلی... چرا؟ ... اینجا زندگی صداقت داره، خالصه، پاکه... فکر کنم اینجا آدما بیشتر خودشون ان... اینجا در و دیوارش هم میشنوه... مگه نه؟ مثل اینستاگرام نامرد و تلگرام بی شعور نیست :( اینجا آدما انتظارشون عمیق ئه... فکر کنم دارم شعار میدم... حالم از شعار بهممم میخوره.
پس خلاصه اش این میشه که، اینجا رو دوست دارم. :) همین...
دیگه...
سادگی خوبه یا بد؟ این میشه مهم ترینِ این پست!
سادگی... یعنی چی راستی...؟
سادگی...
من سادگی کردم که خودم بودم... سادگی کردم که صادق بودم؟! این وظیفه ست. نمیدونم.
گیج ام... من چیزی از این کلمه، از معنی اش، نمیدونم...
ولی با تمام وجودم، از ته دلم، از صمیم قلبم، حس میکنم من، مفهوم روشن این کلمه بودم...
شاید ضعف دارم، دارم چرت و پرت میگم... نمیدونم....!
فعلاً...
برچسب:
نویسنده: یوسف زارعیان