الآن میدونی، خیلی چیزا فرق کرده... این اینستاگرام لعنتی! دلخورم ازش... از خودم هم...
میدونم تکراری ئه، خودم میدونم، این آه و ناله ها به هیچ جایی نمیرسه. همه اینا رو خودم میدونم. من نیاز ندارم بیای بگی تکرار... بگی ول کن! بگی میگذره... دلم میخواد تو این دنیا به این بزرگی، یکی باشه که بیاد بهم بگه آره... حق با توئه... تو درست میگی... تو خوب ای... بقیه مریض ان، بقیه نمیفهمن که تو خوب ای... دلم میخواد این همه حسِّ بد، این همه سردرگمی و بلاتکلیفی و نارضایتی توی حضور یه نفر حل بشه... من دلم اُمید میخواد، انگیزه میخواد... حسِّ خوب میخواد... دلم توجّه میخواد، محبّت میخواد... میخوام حس کنم تو ایت دنیا یه نفر هست که واسه اش خیلی مهم ام... حس کنم نگران ام ئه... من دلم اینا رو میخواد.
تویی که داری میخونی، اگر خسته ای و حال و حوصله نداری، نخون. چیز قشنگی نمینویسم که دلخوشیت تو خوندن اش باشه... برو... هرچند احتمالاً اصلاً به این جای نوشته نرسیدی! و رفتی... مهم نیست، به سلامت.
چرا بعضیا اینقدر صداشون قشنگ ئه؟ صدای اون دختره... بهار... چقدر نازک و آرامش بخش بود... خوش به حال اش... یا اون یکی، رحیمه بود فکر کنم! چقدر خوب میخوند... یا اون یکی که ناز و اداهاش ... ولش کن.
چرا مهندسی دارم میخونم؟!
یه زمانی، دور هم نه، مخالف "دختر رو چه به مهندسی؟!" بودم... الآن صد در صد موافق ام. حالم داره بهم میخوره از ایکس و ایگرگ و گشتاور و چرررت و پرررت های خشک مهندسی. از پلّه های دانشکده، صندلی های کلاسا، از گچ های کنار تخته سیاه بزرگ تالار، از جزوه نوشتن، از تکلیف تحویل دادن عین بچّه دبستانی ها... بدم میاد.
خسته ام... واقعاً حالم گرفته ست...
این چیزی نبود که من میخواستم... من ریاضی دوست داشتم الآن حتّی یک خط در میون سر کلاس میرم؛ یعنی بی مسئولیتی... یعنی حال بهم زن. یعنی یه آدم بیخیال که نمیشه وایسه پای هدف اش، نمیتونه چون دوست نداره این راه رو ادامه بده.
اون اوایل فقط میگفتم این چیزی نیست که من بخوام بقیه زندگیم رو هم بذارم واسه اش، بعد از چهار سال تموم میشه و فوق یه رشته دیگه میخونم... یه چیزی که بیشتر به روحیه ام بخوره... به من چه که گشتاور فلان نیرو حول فلان نقطه چی میشه :/ به من چه... بعضی وقتا هم فکر انتقالی گرفتن بودم، کارنامه ی سبز... نمیشد، دلم نمیومد... یعنی من نه، خونواده... میگفتن حیف ئه. الآن ولی، هرچی فکر میکنم میبینم نمیتونم چهاااار سال رو فقط بگذرونم به زوووور... نه که نمیتونم خوب باشم چون نمیتونم! نمیتونم چون دوست اش ندارم، تحمّل اش رو ندارم. خسته ام... سرِ کلاس خسته ام. نمیتونم... نمیخوام دوره ی کارشناسی که میگن دوره ی خوب و به یاد موندنی ای ئه (!) واسه ام بشه خستگی... از دست رفتن اعتماد به نفس نصفه و نیمه ای که دارم...
بعضی وقتا هوس تست زدن میکنم! :) شاید چون کنکورم رو ... :) نخوندم درست.
هیچ وقت نفهمیدم ده دوازده ساعت خوندن رو...
نتیجه اش هم واقعاً خوب بود نسبت به اون خوندن... ولی اگر اووونقدر خونده بودم... "اگر" ... شاید الآن همه چیز فرق داشت... شاید به فکر کنکور دوباره نمیفتادم! انصراف... ریسک! یه ریسک بزرگ... یا میبری، درست حسابی :) یا میبازی، زندگیت رو...
نمیدونم آدم میشم و جدی و محکم میخونم یا نه امّا، میخوام مرور کنم تو ذهنم... این که "تو چی از بقیه کمتر داری؟! تو حق ات، حقِّ واااقعیت، این نیست... تو میتونی عالی باشی! گفتن و تو جدی نگرفتی... گذروندی... نمیدونی چرا امّا، جبران کن. پاک کن کم کاری هات رو."
این تونستن ئه، میتونه من رو از این رو به اون رو کنه... :) اُمید... اَنگیزه... اعتماد به نفس... مطمئن ام اگر بشه، حالم هم خیلی بهتر میشه... شاید کمتر از الآن زجر بکشم... شاید! نمیدونم شاید هم نشه کلاً... ولی امیدوارم بشه... کاش بشه...
حوصله نوشتن ندارم دیگه...
فعلاً...
... پائیز و دیگر...
ما را در سایت ... پائیز و دیگر دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 138