واقعیت، چیزی که بهش رسیدم، این هست که همه به نوعی تنها و جداافتاده ان... همممه و هرکس به شکلی... یه نفر هر روز چند ساعت! یه نفر چند روزی یه ساعت... یه نفر دیر به دیر، یه نفر زود به زود... یه نفر هر لحظه! یه عدّه هم شاید اصلاً بهش توجّه نکنن و اون حس ئه رو بندازن گردن شرایط زندگی و اتّفاقات روزمره شون... ولی هست. من میگم که هست.
نمیدونم قبلاً چه جوری بوده وضعیت... اینجوری بوده ده بیست سال پیش هم؟ واسه همه؟ یا چی... شاید این فقط به اقتضای امکانات و شرایط امروز باشه. شاید هم، این به اقتضای امکانات و شرایط موجود هم باشه. نمیدونم ولی فکر کنم اصل مطلب، این احساس، همیشه ی خدا بوده؛ الآن بیشتر از همیشه ی قبل و قطعاً کمتر از همیشه ی بعد! :)
چیزی که الآن هست، این هست که نه دلم میخواد بشینم گریه و زاری و ناله کنم اینجا (البته تو خودم دارم این کار رو میکنم!)، و نه حق میدم به کسی که فکر کنه قضیه ی من هم مثل خودش ئه و بخواد مقایسه کنه و بگه فلان و به خاطر همین دلم نمیاد با هرکسی درباره اش حرف بزنم که همچین فکر احمقانه ای بکنه، و نه کسی هست که بخواد گوش کنه و مهم باشه واسه اش و من هم بتونم بگم واسه اش...
راست اش، از یه طرف خجالت میکشم! زشت ئه به خدا بگم خدااااااا چراااا؟! :) واقعاً حقِّ همچین کاری رو نمیدم به خودم. تو زندگی ام خیلی چیزا خوبه، خیلی چیزا دارم... درست نیست که قدر ندونم ولی، از طرف دیگه به این هم اعتقاد دارم که آدم توی هررر شرایطی، بالاخره کنار میاد با خودش... سخته هااا! خیلی هم سخته... عادت هم نمیشه حتّی. ولی میپذیره. مسیر زندگی اش خودش رو منطبق میکنه بر شرایط به وجود اومده... یا حدِّ اقل اش، صد و هشتاد درجه نمیچرخه! کم کم میاد طرف اش! مسیر زندگی و شرایط زندگی رو میگم... یعنی اگر الآن یه آدم بدبخت بودم، این احساس الآن ام رو نداشتم؛ یه احساس دیگه داشتم، یه دغدغه ی دیگه...
و میدونم، اگر عاقل باشم (که نیستم گاهی :) ) یه جور دیگه نگاه میکنم و یه جور دیگه تصمیم میگیرم و نگرانی هام، ارزشمندتر میشن... خیلی هم خوب میشه... و این کار رو، میکنم. دیر یا زود :)
... پائیز و دیگر...ما را در سایت ... پائیز و دیگر دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 171