دل شکستن...؟

خرید بک لینک

آخرین مطالب

امکانات وب

اون اوایل
حرف رفتن که میشد
میگفتی از کجا معلوم...
شاید هم نرفتم هیچ وقت
و بعد ها
حرف رفتن که میشد
میگفتی یه روزی
وقتش میرسه
و میرم...
و هیچ وقت نفهمیدی
که هر بار چیزی
در ته قلبم
شکست.

این تکرار تلخی زندگی ئه.

من هنوز عادت نکردم... من همه اش یادم میره که چیا بهم گذشته... من ناراحتیام با یه لبخند از طرف مقابلم یادم میره. من زیادی ساده و احمق ام شاید. من فقط یه "واسه روز مبادا" ام انگار همیشه. من خیلی بی پناه ام... خیلی... در برابر تو، و در برابر هیچ کس دیگه، کسی ازم دفاع نمیکنه. من حامی ندارم... اسمی که تا تهِ دنیا دوست اش دارم. من تکیه گاه میخواستم ولی اشتباه کردم و تکیه کردم به دری که راحت باز میشه. به دیواری که صاحب اش مجوز تخریب اش رو تازگی از شهرداری منطقه گرفته. من اگر نشستم، تو گل و لای نشستم... که گند میزنه به تمیزی خودم و لباسام و این که توش فرو میرم... اون اطراف کسی نیست دستام رو بگیره و بلندم کنه... من همینقدر، بد آوردم.

لوس بودم شاید، نازنازی بودم... که کاش نبودم.

کاش احساس نداشتم.

کاش اشکام تو بدترین شرایط هم جاری نمیشد.

کاش دل نازک نبودم...

کاش دل نمیبستم و آدمی نبودم که به خاطر یه حس، یه حس درونی، که از اون ته ته های وجودم هِی میگه و یادآوری میکنه که هستم، به یه هیچی احساس تعهد کنم.

من فکر میکنم گاهی که کاش عوضی بودم... کثیف بودم. نامرد بودم. بی وجدان بودم. از سنگ بودم...

دلم میخواد همینجا به خدایی که انگار اووونقدر دورم ازش و دوره ازم که به حال خودم رهام کرده بگم،

ببین... دنیات، تاریکی و بی وفایی اش، چی به سر آدم میاره که آرزوی بد بودن کنه...

هنوزم ولی... دلم نمیخواد بد باشم. نه که الآن خوب باشمااا... نه واقعاً. بد مطلق مطمئنم که نیستم. نمیدونم... شاید اصلاً بد محض نداریم که بخوام باشم. شاید هم هستم. دوست ندارم باشم! به هرحال... همین غم و غصه ی بی سر و ته و به نظر بی دلیل رو بیشتر از بیخیالی اش دوست دارم...

ظهر بخیر...

... پائیز و دیگر...

ما را در سایت ... پائیز و دیگر دنبال می‌کنید

برچسب: شکستن؟, نویسنده: بازدید: 184 تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 15:33

صفحه بندی