:(
-
تاریخ: 1397/8/30 ساعت: 2:13
نمیدونید چهقدر سخته همهش به خاطر یه درس عقب بیفتید... ترازتون پایین بیاد... همهچی خراب بشه... هی دلتون بگیره... :(
هعی...
-
تاریخ: 1397/8/30 ساعت: 2:13
بعضی وقتا به حدی از کوره در میرم و عصبی و لجباز میشم که خودمم از خودم میترسم. :(
از نابهسامان بودنهایم . . .
-
تاریخ: 1397/8/30 ساعت: 2:13
آروم نیستم. ذهنم درگیره. این درگیری دو بخش عمده داره... راجع به بخش اول؛ ذهنم یاری نمیکنه. عقلم قد نمیده. احساس میکنم راه به جایی ندارم. اما به خاطرش توی دلم خجالتزدهام... تنها اینکه اصلاً ای کاش اینقدر مورد اعتمادشون نبودم. ای خدا. راجع به بخش دوم؛ با اینکه ابداً خوشم نمیاومد و نمیآد، اما باید به خ...
از دست رفته ...
-
تاریخ: 1397/2/23 ساعت: 12:57
براش نوشتم: « گوشیم باهام قهر کرد... خوابید و دیگه هیچوقت بیدار نشد... :( چقدر دلتنگاشم... »Let's block ads! (Why?)
چیز میز!
-
تاریخ: 1396/6/6 ساعت: 5:38
خسته ام... از روزهای بدون تو فراری ام.در یک جایی میان گورستان خاطرات گم شده ام در خودم. شب ها اگر هزار قسمت شود، حسِّ تنهایی مگر به سهم خودش راضی ست؟ دل بستن و دل کندن و دل تنگی و دل گیری را رها کن. بهانه هایم وقت نبودنت با دل سروکار دارد.
نیازمند مرخصی از دنیا ام خدا...
-
تاریخ: 1396/6/6 ساعت: 5:38
حالم گرفته ست... بیشتر از اون چه که فکرش رو بکنی.حس میکنم هیچی نمیتونه خوشحالم کنه. از ته دل... شاید هم نه، میتونه. ولی نیست... تنهام و این که برای فهم این درد و تسکین اش، کسی محرم نیست... یا اگر که هست، مرهم نیست.
به کی میتونم بگم...؟
-
تاریخ: 1396/5/27 ساعت: 15:33
پست آخرم... خیلی گذشته ازش. البته کمتر از یک ماه! خیلی کمتر از یک ماه... نمیدونم چرا اینقدر دور به نظر میاد. انگار از خودم دورم... و از زندگی.نمیخوام بگم چی شد و چی گذشت بهم... ولی ظاهراً تموم شد. نمیدونم چی بگم... دلم گرفته... چی میشه گفت! شاید اگر خواهرم اینقدر از من بزرگتر نبود، میتونستم باهاش حر...
چی بگم؟! :)
-
تاریخ: 1396/5/27 ساعت: 15:33
کی به انداختن سنگ پیاپی در آب،ماه را میشود از حافظه آب گرفت؟ فاضل نظری سلام :) بعد از مدت ها... فکر نمیکنم اینجا خواننده ی ثابت و پیگیری داشته باشه. خب... همه که مثل من نیستن :)) خیلی وقت هست که ننوشتم؛ قرار بود ولی نشد. حوصله اش نبوده شاید... نمیدونم واقعاً. الآن هم حتی خسته ام فکر کنم به اون چیزای...
دل شکستن...؟
-
تاریخ: 1396/5/27 ساعت: 15:33
اون اوایلحرف رفتن که میشدمیگفتی از کجا معلوم...شاید هم نرفتم هیچ وقتو بعد هاحرف رفتن که میشدمیگفتی یه روزیوقتش میرسهو میرم...و هیچ وقت نفهمیدیکه هر بار چیزیدر ته قلبمشکست.این تکرار تلخی زندگی ئه. من هنوز عادت نکردم... من همه اش یادم میره که چیا بهم گذشته... من ناراحتیام با یه لبخند از طرف مقابلم یاد...
جنین...
-
تاریخ: 1396/5/27 ساعت: 15:33
سلام... نصفه شبی :)گاهی خیلی سرد میشه... سرمایی که از جنس سرمای زمستون نیست. از دلسردی و یه غصه ی غریب همیشگی میاد... اینجور وقتا آدم دلش میخواد خودش رو تو خودش جمع کنه... مثل این که تو حالت های افسردگی و نااُمیدی این رفتار عجیب نیست زیاد و عادی ئه. میگن که محیط امن رحم مادر رو توی ناخودآگاه تداعی م...
هیچی...
-
تاریخ: 1396/3/21 ساعت: 9:22
میدونم که گذرت به اینجا نمیفته دیگه...و احتمالاً دیگه هیچ وقت این رو تایپ نمیکنی: paizodigar.blogfa.com ...اگر هم یه زمانی، بر فرض محال، اومدی، چیزی نگو... بذار فکر کنم نیستی که بخونی. اون جوری هِی استرس دارم که عالی بنویسم!میخوام خودم باشم...همون که نوشت و نوشت؛و
خسته شدم.
-
تاریخ: 1396/3/21 ساعت: 9:22
دلم خیلی گرفته... خسته شدم. امتحان ام رو که دادم، اگر خدا بخواد، شاید نوشتم... خدایا... شرمنده ام نکن فقط... به خاطر مامان بابا :(
نمیخوام بگم دلم گرفته امّا، ...
-
تاریخ: 1396/3/13 ساعت: 20:32
دیگه مسخره شده این "دلم گرفته" گفتا، این "خسته شدم" گفتنا، این "دلتنگ ام" گفتنا، این "خبلی تنهام" گفتنا، این آه و ناله ها... توی هر وبلاگ و سایت و پیج اینستا و کانال تلگراامی که میری پُره از این حرفا، از این گله ها... وقتی اینا رو میبینم (که حوصله شون رو هم ندارم) دیگه دلم نمیخواد بنویسم درباره شون
من بد... خدایا... :(
-
تاریخ: 1396/3/13 ساعت: 20:32
لحنم فکر کنم، گاهی یکم تنده!همین شاید خیلی وقتا، اذیت کرده یه عدّه رو و خودم هم نفهمیدم؛ چون اصلاً قصد آزار و رنجوندن و ... رو نداشتم و حتّی این احتمال اون لحظه به ذهنم هم نرسیده؛ بعضی وقتا هم دیر فهمیدم شاید... بعد اگر فرصت عذرخواهی بوده و صلاح دیدم، گفتم ببخشید... یه وقتایی هم نمیشده بگم ببخشید...
درست میشم؟!
-
تاریخ: 1396/3/13 ساعت: 20:32
سلام...الآن میدونی، خیلی چیزا فرق کرده... این اینستاگرام لعنتی! دلخورم ازش... از خودم هم... میدونم تکراری ئه، خودم میدونم، این آه و ناله ها به هیچ جایی نمیرسه. همه اینا رو خودم میدونم. من نیاز ندارم بیای بگی تکرار... بگی ول کن! بگی میگذره... دلم میخواد تو این دنیا به این بزرگی، یکی باشه که بیاد بهم
سادگی...؟
-
تاریخ: 1396/3/13 ساعت: 20:32
سلام...نماز و روزه هاتون قبول... :) راست اش، خیلی دلم میخواست درباره حسرت ها، فرصت های از دست رفته ی آدما، بنویسم. غمگین و تامل برانگیز... نوشتم امّا کامل نیست؛ ثبت موقّت ئه فعلاً... درست اش میکنم بعداً، هروقت حوصله اش بود. الآن هم حرف خاصّی ندارم! حرف زیاد دارم ولی نمیدونم چی بگم... از کجا... هعی..
1
-
تاریخ: 1395/8/12 ساعت: 2:01
تو من رو خوب شناختی، عزیزِ من... و من این رو فهمیدم؛ از همون زمانی که جوابِ سوالِ ساده یِ یک دخترِ شیطون و تخس از بچه ها رو ندادم و اون رو با بغضِ همیشگیِ از بودن و شروع شدنِ با تو، فروخوردم. دیدم که تو رویِ صفحه یِ اولِ کلاسورِ سبز رنگ ام نوشتی حرفی رو که توی قلب ام بود اما ترس نگذاشت به زبون بیارم...
2
-
تاریخ: 1395/8/12 ساعت: 2:01
نمی دونم، نگرانی هام چرا تبدیل به یه حرکت نمیشه برای از بین بردن اش... حالا، شاید... فقط باید سعی کنم یه سری چیزها رو تغییر بدم؛ حواس ام به قولی که دادم باشه و سکوت کنم... یه چیزی، دیشب خیلی دل ام برای عارف سوخت؛ همه علیه اش بودن و خب خودش هم شروع کرد یه جورایی، درست؛ اما حس کردم خیلی تنهاست، شاید خ...
خیلی ...
-
تاریخ: 1395/7/19 ساعت: 13:00
خیلی ... خیلی تنها و دلتنگ ام... خسته ام، احساس بی هدفی...
ببین ...
-
تاریخ: 1395/7/14 ساعت: 17:28
ببین ... ببین من هم تنها شدم... دوست ندارم به دلتنگی عادت کنم؛ عادت کردن اصلا عینِ خیانتِ... دوست دارم دردِ دلتنگی و دوری از اون ها، تازه باشه... از عادت کردن میترسم...